محمد تقي جعفري

38

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

در معناى حديث ان لربكم فى ايام دهركم نفحات ألا فتعرضوا لها ( ( 1951 ) ) گفت پيغمبر كه نفحتهاى حق اندر اين ايام مىآرد سبق ( ( 1952 ) ) گوش و هش داريد اين اوقات را در ربائيد اين چنين نفحات را ( ( 1953 ) ) نفحه‌اى آمد شما را ديد و رفت هر كه را مىخواست جان بخشيد و رفت ( ( 1954 ) ) نفحهء ديگر رسيد آگاه باش تا از اين هم وانمانى خواجه تاش جان آتش يافت ز ان آتش كشى جان مرده يافت از وى جنبشى ( ( 1955 ) ) جان نارى يافت از وى انطفا مرده پوشيد از بقاى او قبا ( ( 1956 ) ) تازگى و جنبش طوبى است اين همچو جنبشهاى خلقان نيست اين ( ( 1957 ) ) گر در افتد در زمين و آسمان زهره هاشان آب گردد در زمان ( ( 1958 ) ) خود ز بيم اين دم بىمنتهى باز خوان فابين ان يحملنها ( ( 1959 ) ) ور نه خود اشفقن منها چون بدى گرنه از بيمش دل كه خون شدى ( ( 1960 ) ) دوش ديگر گونه اين مىداد دست لقمهء چندى در آمد ره ببست ( ( 1961 ) ) بهر لقمه گشته لقمانى گرو وقت لقمان است اى لقمه برو ( ( 1962 ) ) از هواى لقمهء اين خار خار از كف لقمان برون آريد خار ( ( 1963 ) ) در كف او خار و سايه اش نيز نيست ليكتان از حرص آن تمييز نيست ( ( 1964 ) ) خاردان آن را كه خرما ديده اى ز آنكه بىنان كور و بس ناديده اى ( ( 1965 ) ) جان لقمان كه گلستان خداست پاى جانش خستهء خارى چراست ؟ ( ( 1966 ) ) اشتر آمد اين وجود خار خوار مصطفى زادى بر اين اشتر سوار ( ( 1967 ) ) اشترا تنگ گلى بر پشت توست كز نسيمش در تو صد گلزار رست ( ( 1968 ) ) ميل تو سوى مغيلان است و ريگ با چه گل چينى ز خار مرده ريگ ( ( 1969 ) ) اى بگشته زين طلب تو كو به كو چند گويى آن گلستان كو و كو ( ( 1970 ) ) پيش از آن كاين خار پا بيرون كنى چشم تاريكست جولان چون كنى ؟ ( ( 1971 ) ) آدمى كو مىنگنجد در جهان در سر خارى همىگردد نهان